پرتقال کوکی نوشته آنتونی برجس
آنتونی برجس، کارگردان و نویسنده امریکایی، با این رمان جامعه ی مدرن را به نقد کشیده و حال و هوایی دیستوپیایی پدید آورده که باعث شباهت داستان او با رمانهایی مانند 1984 جرج اورول و دنیای قشنگ نوی آلدوس هاکسلی میشود. هرچند این داستان، که پیرنگ آن از ابتدا با خشونت افراطی آمیخته، نسبت به دو رمان یاد شده وحشتناکتر مینماید. زبان کتاب نیز که نوعی زبان عامیانه خاص است که در بین اوباش و اراذل رواج دارد، درک برخی از جمله ها را برای مخاطب دشوارتر میکند. از سوی دیگر، هرچه پیرنگ داستان جلوتر میرود، خواننده با صحنه های بزهکارانه و غیرطبیعی بیشتری روبه رو میشود، تا جایی که ناخوداگاه از خود میپرسد که شاید برجس هم به نوعی قصد دارد روش لودویکو را روی خواننده اعمال کند و با به تصویر کشیدن صحنه هایی غیرقابل تحمل، به طور غیر مستقیم او را از خشونت بیزار کند!
قهرمان داستان، نوجوان پانزده ساله ای به نام الکس، تمایل عجیبی به بزهکاری و جنایت دارد. او تک فرزند پدر و مادری زحمتکش است و در آپارتمانی مشابه خیلی از آپارتمانهای شهر زندگی میکند. معلوم نیست که این تمایلات منحرفانه چگونه در او ایجاد شده، و شاید نویسنده با انتخاب خانواده ای معمولی به عنوان خانواده او، میخواهد جامعه را به چالش بکشد و به طور ضمنی بگوید که بسیاری از جوانان هم سن و سال او شرایط مشابهی را از سر میگذرانند.
الکس، رهبر یک گروه جهار نفره ی جنایتکار است که شبها از خانه بیرون میروند، دزدی میکنند، مردم بی دفاع و بیگناه را کتک میزنند یا به قتل میرسانند، و همه ی اینها در چشم او نوعی تفریح است، به طوری که درد و زجر دیگران نه تنها تاثیری منفی روی او ندارد، بلکه باعث سرگرمی او هم میشود. در اینجا باز هم از خود میپرسیم که چه نوع جهان بینی و چه نوع جامعه ای نوجوانی را به این راه میکشد و او را به جنایتکاری سنگدل و بیرحم تبدیل میکند.
یک شب الکس به عادت معمول، با رفقایش به پیرمردی حمله میکنند، کتابهایش را پاره کرده و او را کتک میزنند. سپس با گروه جنایتکار دیگری مثل خودشان درگیر میشوند، بعد برای داشتن شاهد به باری میروند و با خرید مقداری خوراکی، تعدادی پیرزن را گول میزند تا به نفع آنها شهادت دهند. سپس به مغازه ای دستبرد میزنند و صاحبان آن را هم راهی بیمارستان میکنند. در آخر ماشینی میدزدند، با آن به خانه ای در حومه شهر میروند، نویسنده صاحبخانه را کتک میزنند و به همسرش تجاوز می کنند ( واقعا یک نوجوان پانزده ساله و دار و دسته اش تا چه حد انرژی دارند و در عرض چند ساعت چقدر میتوانند خرابی بیافرینند!!!).
صبح روز بعد الکس به جای رفتن به مدرسه، به خوشگذرانی با دو دختر نوجوان و سپس اذیت و آزار آنان می پردازد (گویی این میل او سیری ناپذیر است!) و شب، به عادت معمول، با اعضای دار و دسته ی خود برای ایجاد دردسرهای تازه مواجه میشود. اما چنان که راه و رسم نوجوانان است، آنان هم میخواهند خود رهبری را به دست بگیرند، و چون الکس به راحتی کناره گیری نمیکند، او را به بهانه دزدی به ویلای پیرزنی تنها میبرند. پیرزن با الکس درگیر و به دست او کشته میشود، و دار و دسته الکس او را زخمی کرده و همانجا رهایش میکنند تا پلیس دستگیرش کند. پلیسها که مدتهاست به دنبال بهانه ای برای دستگیری او هستند، حسابی او را کتک میزنند و همان خشونتی را بر او اعمال میکنند که او به قربانیانش نشان داده است. پیرزن مصدوم هم همان شب می میرد و الکس به جرم قتل او به چهارده سال زندان محکوم میشود.
زندان، طبق معمول، پر از جنایتکاران و مجرمان ریز و درشتی است که به هیچ وجه قصد اصلاح شدن ندارند و در اجتماع محدود ولی بیش از حد شلوغ زندان، آنان که قویترند ضعیفترها را قربانی میکنند. در نتیجه الکس کم سن و سال، در معرض آزار و اذیت فراوان قرار دارد، اما او که خود استاد این رشته است، با زندگی خود کنار میآید و دو سال در زندان میماند. اما شبی او و هم بندانش با زندانی جدیدی که قصد تجاوز به او را دارد درگیر میشوند و در نهایت آن زندانی کشته میشود و همه جرم قتل او را هم به گردن الکس می اندازند. در اینجاست که مدیر زندان و وزیر کشور تصمیم میگیرند روش لودویکو را به مدت دو هفته روی الکس پیاده کرده و بعد او را آزاد کنند. چشم انداز آزادی زودرس و تشکیل دار و دسته ای جدید و بازگشتن به روال سابق زندگی، الکس را وا میدارد که با خرسندی این روش را بپذیرد، غافل از آنکه چه چیزی در انتظار اوست. در این روش، به او داروهایی تزریق میکنند که موجب بیماری و درد شدید بدنش میشود، و در آنحال او را به صندلی میبنند، پلکهایش را با گیره باز نگه میدارند و وادارش میکنند که صحنه های قتل و جنایت و خشونت را از نمای نزدیک تماشا کند. این روش روانشناسانه، او ر ا شرطی میکند و حتی پس از اولین جلسه، تماشای چنین صحنه هایی، باعث بروز درد و شکنجه تحمل ناپذیری در او میشود، اما کاری از دستش برنمیاید و نمیتواند روند درمان!! را متوقف کند. به این ترتیب پس از دو هفته تصور مواجهه با خشونت به حدی او را مرعوب میکند که به شکل آدمی کوکی، یا انسانی خوار و زبون درمیاید که حتی در وقت لزوم هم قادر به دفاع از خود نیست. بعد این موجود حقیر و ناتوان را در جامعه رها میکنند، در حالی که خانواده اش اتاق او را اجاره داده اند و او را نمی پذیرند، و افرادی که او آزارشان داده، حالا در پی انتقامجویی هستند و قصد جان او را دارند. طعنه آمیزتر از همه اینکه یکی از زیردستان سابقش به نام دیم همراه با رییس دار و دسته مخالف، به استخدام نیروی پلیس درآمده و حالا در لوای قانون و به اتکای آن، الکس بی دفاع را شکنجه میکنند و او را تا حد مرگ کتک میزنند (گویا قانون هم دست کمی از دار و دسته خلافکاران ندارد و مساله در اینجا، فقط قدرت است و قانون بقای داروین که هر که قوی تر است زنده میماند! فرضیه حمایت قانون از ضعفا و ناتوانان هم که کاملا رد میشود!) باز هم به شکل طعنه آمیز و آیرونیکال، الکس به خانه نویسنده ای پناه میبرد که او را کتک زده و همسرش را آزار داده است. همسر در نتیجه این ماجرا از دست رفته، و نویسنده که الکس را نمیشناسد، به جای کمک به او، سعی میکند که در راه مقاصد سیاسی خود و تضعیف دولت از او بهره جویی کرده و او را قربانی نظریه های خودخواهانه دولت معرفی کند. اما وقتی که او از روی صدا و حرفهای الکس او را میشناسد، به کمک دوستانش او را به آپارتمانی میبرند و همان موسیقی را که الکس موقع تماشای فیلمهای لودویکو میشنیده، برایش پخش میکنند تا دیوانه تر شود. الکس که دیگر قادر به تحمل نیست، خود را از پنجره به بیرون پرتاپ میکند، اما نمی میرد و در بیمارستان، به دستور وزیر کشور او را به وضعیت قبلی، یعنی یک مجرم روانی درمیآورند و به او شغل ساده ای با حقوق کافی باج میدهند تا وجهه ی حکومت حفظ شود. به عبارت دیگر، مجرم وحشتناکی را در جامعه رها میکنند بی آنکه در پی اصلاح او باشند. در پایان داستان، الکس به عنوان راوی، به جایی میرسد که انگار خودش از روش سابق زندگی خسته شده و میخواهد چیزهای تازه ای را تجربه کند، با علم به اینکه میداند فرزندش، و آیندگان نیز مانند او خواهند شد و امیدی به اصلاح آنان نیست. شاید به نظر نویسنده، جامعه مدرن به درد بی درمانی مبتلا شده و آنقدر دچار هرج و مرج است که شخص بدون اعمال زور، نمیتواند فردیت خود را کسب کند، و از آنجا که خشونت سرانجام مورد فروپاشی جامعه میشود، و راهکاری برای اصلاح افراد و ترغیب آنان به زندگی سالم به روشی مناسب وجود ندارد، چنین جامعه ای به بیراهه میرود. به هرحال، خواندن این کتاب سراسر خشونت، اصلا کار ساده و یا لذت بخشی نیست، و دیدگاههای نویسنده هم شاید بیش از حد منفی گرایانه، پوچ گرایانه و مغرضانه باشد، اما به هر حال او توانسته است وحشتی روانشناسانه را به خوبی در کتابش اعمال کند.