تصویر دوریان گری نوشته والتر اسکات

تصویر دوریان گری، رمانی کلاسیک با موضوعی تامل برانگیز است که پیرنگ آن شروع، میانه و پایانی مرتب دارد. اسکات در این رمان، آرزوی بشر برای داشتن جوانی و زیبایی جاوید را به چالش میکشد و آن را در برابر تعالی روح قرار میدهد. کاملا مشخص است که اسکات، برتری را از آن تعالی روح میداند.

داستان از جایی شروع میشود که نقاشی توانا و معروف به نام باسیل هلوارد در آتلیه خود، مراحل تکمیلی پرتره ای از مرد جوانی را به اتمام میرساند که چهره ی بینهایت زیبا و تاثیر گذاری دارد. این جوان، که دوریان گری نام دارد، هنوز بیست ساله نشده و علاوه بر زیبایی فیزیکی، روحی ساده و بی تجربه دارد. او مانند سایر جوانان، سرشار از آرزوهای دور و دراز است، اما هنوز به خودشناسی نرسیده و مسیر زندگی خود را انتخاب نکرده است. آن روز وقتی او برای تکمیل شدن نقاشی به خانه هلوارد میرود، در آنجا با دوست دیگر او، که لرد هنری وتون نام دارد آشنا میشود. این برخورد ناگهانی هلوارد نقاش را بسیار نگران میکند، و او بارها در همان جلسه از لرد هنری میخواهد که دوریان گری را از راه به در نکند و روی او تاثیر منفی نگذارد، اما مرد جوان توجه لرد هنری را به خود جلب کرده و او تصمیم میگیرد که دوریان را به خود نزدیک کند. او و دوریان در باغ هلوارد با هم صحبت میکنند، و دوریان خام و بی تجربه، به سرعت مجذوب لرد هنری باتجربه و فلسفه خاص او در زندگی میشود. لرد هنری به او میگوید که چون او از زیبایی خاصی برخوردار است، باید زندگی زیبا و خاصی هم داشته باشد، به این معنی که به دنبال همه لذتهای زندگی برود و تا وقتی که جوان و برازنده است، همه چیز را تجربه کند، چون او همیشه جوان نمی ماند و پیران نمیتوانند از زیباییهای زندگی برخوردار شوند. این فلسفه هدونیستی و دم غنیمتی دوریان را به شدت تکان میدهد و او را به فکر وا میدارد. به عبارتی، صحنه ی فریب خوردن آدم در باغ عدن به نوعی تکرار میشود، و لرد هنری از اینجا تا انتهای داستان نقش شیطان وسوسه گر را ایفا میکند.

چند دقیقه بعد، باسیل هلوارد شاهکار خود را، که تصویری تمام قد از دوریان است، به پایان میرساند و آن را به مخاطبان خود نشان میدهد. لرد هنری که دستی در هنر دارد، بلافاصله تشخیص میدهد که این تصویر، شاهکار است و خریدار آن میشود. او قبلا به هلوارد پیشنهاد داده که این پرتره را در بهترین موزه ها و گالریهای پاریس به نمایش بگذارد، اما نقاش هنرمند این پیشنهاد را رد کرده، و برای لرد هنری توضیح میدهد که او عشق خود به دوریان را در این نقاشی به تصویر کشیده و میترسد که بازدیدکنندگان پرده از راز او بردارند. او میگوید که این شاهکار را نمیفروشد و آن را به صاحب اصلی اش، یعنی دوریان گری، تقدیم میکند. اما دوریان با دیدن زیبایی خود در این پرتره، مانند نارسیس که در آب نگاه کرد و عاشق تصویر خود شد، عاشق زیبایی خود میشود، و به عبارت دیگر در این لحظه به خودشناسی میرسد و متوجه میشود که تا چه اندازه زیبا و تاثیرگذار است. از سوی دیگر، ترس پیر شدن و از دست دادن این موهبت بر او چیره میشود و همانجا از ته دل آرزو میکند که ای کاش خودش همیشه به همین شکل باقی بماند و تصویرش به جای او پیر و متحول شود. آرزویی که برآورده میشود و سرتا سر زندگی او را تحت تاثیر قرار میدهد.

لرد هنری، که تصمیم دارد این مرد جوان را مرید خود کند، درباره اصل و نسب او تحقیق میکند، و متوجه میشود که مادر دوریان، دختری زیبا و اشرافزاده از خانواده ای متمول و سرشناس بوده که همه خواستگاران هم طبقه خود را رد میکند و با جوانی از عوام ازدواج میکند. این ازذواج موجب خشم خانواده دختر و طرد شدن او، و احتمالا مرگ مشکوک داماد جوان پس از گذشت چند ماه میشود. مادر دوریان هم پس از تولد او از دنیا میرود، و پدربزرگ مغرور و سرسخت او، برایش سرپرستانی تعیین میکند تا نوه او را بزرگ کنند. با این وجود پس از مرگ پیرمرد، همه اموال سرشار خانواده به دوریان میرسد، که در زمان آغاز داستان، هنوز به سن قانونی نرسیده تا بتواند از آنها بهره مند شود. این اطلاعات لرد هنری را خرسند میکند و بیش ار پیش مصمم میشود که این مرد جوان آتیه دار را زیر بال و پر خود بگیرد.

در این بین، دوریان عاشق هنرپیشه ای به نام سیبل وین میشود. سیبل دختری زیبا و بی تجربه از خانواده ای فقیر است که به اجبار مادرش برای گذران زندگی در تئاتری نه چندان معروف مشغول به کار است. او و دوریان به هم دل میبازند، و به صورت غیر رسمی نامزد میشوند. لرد هنری پس از شنیدن حرف های دوریان در مورد این ماجرا، همه چیز را به سخره میگیرد و به صورت غیر مستقیم او را سرزنش میکند. باسیل هلوارد هم مانند لرد هنری این دختر بی نام و نشان را همسر مناسبی برای دوستش نمیداند، اما برای عشق و احساسات این دو جوان ارزش قائل میشود و میپذیرد که با لرد هنری برای دیدن بازی دخترک به تئاتر ناآشنا و نامعتبر برود.

سیبل که نمیتواند جز دوریان به چیزی فکر کند و آینده خود را تامین شده میبیند، نقش خود را بسیار بد ایفا میکند و بعد از اجرای نمایش، به او میگوید که تصمیم دارد هنرپیشگی را رها کند و فقط همسر دوریان باشد (تصمیمی از روی خامی و بی احتیاطی). دوریان که عاشق دختران نمایشنامه هاست و سیبل را به صورت مجموعه ای از آنها میبیند، و در آن شب با پوزخند و تمسخر لرد هنری از انتخابش مواجه میشود، از تصمیم خود پشیمان شده و سیبل را رها میکند، و دیگر او را در حد خود نمیداند.

سیبل که هفده سال بیشتر ندارد و بسیار بی تجربه و ساده است، نمیتواند جدایی را تحمل کند و حتی یک روز هم صبر نمیکند شاید که دوریان تصمیمش را عوض کند، و همان شب خودش را میکشد.

آن شب وقتی دوریان به خانه برمیگردد، تغییری در چهره پرتره خود مشاهده میکند و آثار بیرحمی را در آن میبیند، و متوجه میشود که آرزویش برآورده شده و قرار است که تصویرش بار زندگی و عقوبت خطاهای او را به دوش بکشد. او بسیار مضطرب میشود و تصمیم میگیرد که فردا پیش سیبل وین برگردد، بی خبر از آنکه مرغ از قفس پریده و او نمیتواند اشتباه خود را جبران کند.

روز بعد لرد هنری خبر مرگ سیبل را به دوریان میدهد و از او میخواهد که خودش را از این ماجرا کنار بکشد وگرنه سر و کارش با پلیس خواهد بود. ترس دوریان را فرا میگیرد و به سخنان فرشته نجات خود، یعنی باسیل هلوارد، که از او میخواهد با خانواده دختر جوان همدردی کند و خود و آنها را تسلی دهد، توجهی نمیکند.

از این پس به مدت هجده سال، دوریان گری که جسمش دچار هیچ تغییری نمیشود، در کنار لرد هنری و به راهنمایی کتابی که لرد هنری به او داده، همه لذتهای ممنوع زندگی را تجربه میکند. زنان و دختران اشراف زاده به اندازه همتایان روستایی خود آرزوی بودن با او را دارند و به خاطر او داغ ننگ و رسوایی و طرد شدن از طبقه اجتماعی را به جان میخرند، و پسران و جوانان اشراف زاده، آرزوی دوستی و مصاحبت با او و شریک شدن در ماجراجوییهای او را در سر میپرورانند، و دوریان زندگی همه آنها را تباه میکند. همه همنشینان او فاسد میشوند و خلافکاری های متنوع را تجربه میکنند. اما اغلب کسانی که چهره زیبا و پسرانه او را میبینند، باور ندارند که صاحب این چهره توان انجام کارهای زشت و ناپسند را داشته باشد. تنها کسی که از او فاسدتر است، همان لرد هنری است که نقش استاد و مراد او را ایفا میکند.

دوریان در طول این سالها پیوسته از باسیل هلوارد اجتناب میکند و به او اجازه دیدن اثر هنری اش را نمیدهد، چون هلوارد بی شک متوجه تغییرات مخوف تابلو میشود. از سوی دیگر، دوریان که همه چیز دارد به جز آرامش روان و خیال راحت، همه نقصیرها را به گردن مرد نقاش و تابلویی که او خلق کرده می اندازد تا از خود رفع مسئولیت کند. اما هلوارد که شایعات زیادی در مورد فساد اخلاقی و تباهی دوریان شنیده، بی خبر به دیدن او میرود، در خیابان او را میبیند و راه را بر او میبندد. دوریان که چاره ای به جز مواجهه با او نمیبیند، و از سوی دیگر تحمل راز تابلو به تنهایی برای او طاقت فرساست، نقاشی را به باسیل نشان میدهد، و چون او از رازش باخبر شده و همچنین او را مسبب بدبختی خود میداند، با ضربه ای او را قربانی کرده و به قتل میرساند. اگر خواننده تا اینجا با داستان تمثیلی حضرت آدم، گول خوردن او توسط شیطان، و هبوط او از بهشت روبه رو بود، در اینجا با اوج داستان، و گناه نابخشودنی خشم و قتل رو به رو میشود. با مرگ هلوارد، در حقیقت وجدان دوریان و بخش خوب وجود او میمیرد و برای همیشه نابود میشود. به هر حال، دوریان یکی از آشنایان قدیمی خود را که شیمیدان است، با تهدید و زور وامیدارد که جسد هلوارد را از بین ببرد.

این رویداد نقطه اوج داستان را تشکیل میدهد و پس از آن، داستان به سراشیبی می افتد. دوریان در مکانی پست و دور افتاده، به طور اتفاقی برادر سیبل وین را میبیند که سالها در جستجوی مردی است که باعث مرگ خواهرش شده و میخواهد که از او انتقام بگیرد. دوریان موفق به فرار میشود و چند روز بعد برادر سیبل به طور اتفاقی در جریان شکار خرگوش کشته میشود. دوریان که دیگر دلیلی برای ترسیدن و آشفتگی ندارد، تصمیم میگیرد تغییر رویه بدهد و نوع زندگی خود را عوض کند. اما ترک عادت موجب مرض است، آنهم در حالی که لرد هنری شیطان صفت با سفسطه های فلسفی خود دوریان را باز هم اسیر دست وسوسه میکند و او را به سوی فروپاشی روحی کامل سوق میدهد. در نهایت، دوریان، که باز هم تصویر خود را منشا همه ی بدیها میداند، تصمیم میگیرد که به دست خود آن را نابود کند، و با چاقو به پرتره حمله میکند، اما بعد خدمتکارانش او را در حالی می یابند که چاقو سینه ی خودش را شکافته، و تبدیل به پیرمردی زشت و وحشتناک شده است، در حالی که پرتره اش، مانند روز اول زیبا و دست نخورده، برجا مانده است.

با اینکه داستان پیرنگی کلاسیک و خطی دارد، اسکات در این رمان، یکی از دغدغه های اصلی بشر در همه دورانها، یعنی زندگی و زیبایی جاوید را به تصویر کشیده است. اما او نشان میدهد که زیبایی ظاهری بیش از حد، وقتی که با افراط و تفریط، و با گناه اولیه انسان، یعنی غرور، همراه شود، چه فجایعی به بار می آورد. غرور، گناه مورد علاقه شیطان تصور میشود و وقتی که با خودخواهی، خودپرستی و نارسیسیم ترکیب شود، فرد را دچار سرنوشتی نامعلوم میکند. تصویر دوریان گری در حقیقت سرنوشت جوان خامی است که خود را نمیشناسد و به آسانی فریب دیگران را میخورد. او طوری زندگی میکند که دیگران - و در این مورد خاص لرد هنری- از او انتظار دارد. شاید حتی سایر افراد جامعه هم انتظار داشته باشند که جوانی که هم از زیبایی بهرمند است و هم از ثروت، چاره ای جز زندگی رو به تباهی و نابود کردن خود و اطرافیانش ندارد. البته اگر خواننده امروزی این داستان را بخواند و آن را با سبک زندگی خیلی از افراد معاصر مقایسه کند، شاید فکر کند که اسکات بیش از حد بر قهرمان داستان خود سخت گرفته و حتی دوریان را یکی از پیشگامان زندگی مدرن بداند، اما در اینجا سخن از ارزشهای کهنی مطرح میشود که هنوز هم برای خیلی ها اهمیت دارند. دوریان از ذوق هنری خاصی بهرمند است و موسیقی و سایر هنرهای زیبا را میشناسد، اما از ذوق و استعداد خود در راه درست استفاده نمیکند، (شاید او هم میتوانست به نوازنده ای چیره دست یا هنرپیشه ای مثال زدنی، یا حتی نویسنده ای توانا تبدیل شود). در نتیجه در اثر افراط و تفریط به تعادل روانی دست پیدا نمیکند، و ناچار دست به خودکشی میزند.

کشتن مرغ مقلد اثر هارپر لی

این رمان تحسین برانگیز، که به بیش از چهل زبان ترجمه شده، جایزه پولیتزر را برای نویسنده به ارمغان آورد. روایت سنتی داستان، که شروع، میانه و پایانی دارد، از تکنیکهای روایی مدرن و پیچیده استفاده نمیکند، و همین امر باعث میشود که خوانندگان از هر قشری بتوانند به خوبی با داستان ارتباط برقرار کنند. از سوی دیگر، نویسنده با زیرکی کودکی را به عنوان راوی انتخاب میکند تا همان طور که پیرنگ داستان در ذهن او شکل میگیرد، خواننده ای که با فرهنگ، آداب و رسوم و پیشداوریهای محل رویداد داستان آشنایی ندارد، قدم به قدم شرایط محیطی را درک کرده و با اصل موضوع آشنا شود.

جین لوییز فینچ، یا همان اسکات، دختر آتیکوس فینچ، وکیل دادگستری، تازه به سن مدرسه رفتن میرسد و در حال طی کردن مراحل مختلف بلوغ فکری و ذهنی است. او که در سالهای اول زندگی مادرش را از دست داده، از همان ابتدا با تبعیضات و پیشداوریهایی روبه رو بوده است. مثل اینکه او را با نام پسرانه اسکات صدا میزنند، به دعوا، کتک کاری و بازیهای پسرانه و لباسهای پسرانه علاقه دارد، و برادرش جیم، از او میخواهد که مثل دخترها رفتار نکند.

اما پیشداروی دوم، که کل داستان را تحت تاثیر قرار میدهد، نظر افراد جامعه درباره ی مردی است به نام آرتور ردلی (بو ردلی) که در همسایگی خانواده فینچ زندگی میکند و تمایلی به خروج از خانه و معاشرت با مردم ندارد. بقیه شهروندان او را مجرم جنایتکاری میدانند که در خانه زندانی شده و با تمام وجود از خانه آنها دوری میکنند. اما اسکات و جیم، و بعدها دوستشان دیل، که در شهری کوچک و بدون سرگرمی زندگی میکنند، در بازیهای خود خانه ردلی را به خانه اشباح تشبیه کرده و همسایه ناشناس خود را دیوی میپندارند که در آن اسیر شده (جالب توجه ترین افسانه برای کودکان!) آنها سعی میکنند برای اثبات شجاعت خود، با این مرد عجیب ارتباط برقرار کنند و او را ببینند، اما اتفاقاتی که می افتد چشم جیم، و کم کم چشم اسکات را باز میکند و نظر او را تغییر میدهد. بو ردلی بی آنکه تمایلی به دیده شدن داشته باشد، همسایه های کوچک خود را زیر نظر میگیرد، هدایایی برای آنها در شکاف درخت پنهان میکند و در مواردی مخفیانه به آنها کمک میکند. به عبارت دیگر، کودک درون او که هنوز زنده و پویاست، در بازیهای این بچه ها شریک میشود و سادگی و معصومیت آنها او را جذب میکند.

در همین احوال، آتیکوس فینچ، پدر خانواده و وکیل معروف و خوشنام دادگستری، وکالت سیاهپوست جوانی را برعهده میگیرد که متهم شده به دختر سفیدپوستی به نام میلا تجاوز کرده است. در اینجاست که درونمایه اصلی داستان، و چالش آن برای جامعه و آتیکوس، خود را نشان میدهد: بی عدالتی و نژادپرستی سفیدپوستانی که همه سیاهپوستان را پست و مجرم میدانند. آتیکوس شخصیتی وارسته دارد و یک انسان واقعی است. او که پدر شایسته و رفیقی مهربان برای فرزندان خود است، میکوشد که حقیقت و راستی را به آنها نشان دهد، و به آنها بیاموزد که زندگی آمیخته به تعصب و پیشداوری، انسایت فرد را به چالش میکشد. او برای دفاع از جوان بیگناه سیاهپوست، همه چیز خود، از جمله شهرت، محبوبیت، امنیت فرزندان و حتی جان خود را به خطر میاندازد و در دادگاه ثابت میکند که تام رابینسون بیگناه است. اما برای جماعت نژادپرست، این امر اهمیت چندانی ندارد و حرف تام رابینسون در برابر حرف میلا و پدرش، که از پست ترین طبقات جامعه اما سفیدپوست هستند، بی ارزش است. آنان او را متهم میکنند تا به همه سیاهان یادآور شوند که جایگاهی پست تر از سفیدپوستان دارند. اما آتیکوس از همان ابتدا با این طرز فکر مخالف بوده است. او تا جایی پیش رفته که نگهداری از فرزندان یتیمش را به زن سیاهپوستی به نام کالپورنیا سپرده و او را یکی از اعضای مهم و تاثیرگذار خانواده خود میداند و در همه حال از او حمایت و پشتیبانی میکند. افراد معدود و انگشت شمار دیگری مانند قاضی، کلانتر و یکی دو همسایه هم طرز فکر مشترکی با آتیکوس دارند. اما همین تعداد معدود باید کل جامعه را به چالش بکشند و آنقدر مقاومت کنند که نظر گروه مخالف را تغییر بدهند. در واقع آتیکوس با نشان دادن درست و غلط باورها به دختر و پسر خود، سعی در تربیت نسل آینده دارد و هنوز به آینده امیدوار است.

باری، رابرت یوال پدر میلا، که در فکر انتقام از کسانی است که دروغگویی او را برملا کرده اند، شبی که اسکات و جیم از جشنی در مدرسه برمیگردند، در تاریکی با چاقو به آنها حمله میکند. جیم در صدد دفاع از خواهر کوچکتر خود برمیاد، اما او که نوجوان لاغر سیزده ساله ای بیش نیست، به شدت صدمه میبیند و بیهوش میشود. وقتی که رابرت قصد جان اسکات را میکند، ناگهان ناشناسی به کمک آنها میشتابد و مرد پلید در این میان کشته میشود. ناشناس، که کسی جز بو ردلی نیست، جیم بیهوش و آسیب دیده را در آغوش میگیرد و به خانه میرساند. در خانه آتیکوس کلانتر را خبر میکند و آن وقت متوجه میشوند که چه اتفاقی افتاده است. آنها به اتفاق تصمیم میگیرند که بو ردلی را از این حادثه دور نگه دارند و نامی از او نبرند، چون نمیخواهند خلوت این مرد گوشه گیر و منزوی را به هم بزنند و او را به اتهام قتل مردی به چالش بکشند که خود قاتل بیرحمی بوده، در حالی که بو ردلی ترسناک، کاری به جز دفاع از دو کودک بیگماه انجام نداده است. آزار دادن او مثل کشتن مرغ مقلد، یعنی پرنده ی آزادی که نماد معصومیت و بیگناهی است، گناه دارد و اشتباه است.

اسکات که در پایان داستان به بلوغ فکری قابل ملاحظه ای دست پیدا کرده، بو را به خانه میرساند و در خانه، و به عبارتی در دنیای کودکی و بازیهای کودکانه، به روی او بسته میشود. او حالا رفتارهای خانمانه و طرز نگاه جامعه به افراد را آموخته و با دشوارترین و تاثیرگذارترین لحظات زندگی خود روبه رو شده است. او آموخته که باید حقیقت وجود خود را بپذیرد بی آنکه مجبور باشد در برابر همه ی افکار غلط تسلیم شود.

سمفونی مردگان نوشته عباس معروفی

داستان این کتاب شباهتهای ساختاری و داستانی متعددی با خشم و هیاهوی ویلیام فاکنر دارد (مثل اینکه هر دو نویسنده از تکنیک جریان سریال ذهن به وفور استفاده کرده اند، هر یک از فصلهای کتاب از نگاه یکی از شخصیتها روایت میشود، روایت داستان خطی نیست، داستان درباره سه پسر و تک دختر یک خانواده نسبتا مرفه است، دختر خانواده سرنوشتی خاص پیدا میکند که برادرانش را تحت تاثیر قرار میدهد، پسر کوچکتر خانواده سرانجام جای برادران بزرگتر خود را میگیرد و سرپرست خانواده و وارث همه ی اموال میشود، و حضور برادری ناتوان و عقب مانده در خانواده که با او بد رفتاری میشود). اما حال و هوای داستان، بن مایه های آن، و نهایتا پایان داستان آنقدر با اثر فاکنر متفاوت است که آن را نمیشود تقلیدی تمام عیار از اثر فاکنر نامید، و شاید بتوان گفت که معروفی تا حدی تحت تاثیر خشم و هیاهو قرار داشته است (به هر حال کسانی که با آثار فاکنر آشنایی دارند میدانند که تقلید از او کار هر کسی نیست!)

این داستان، جامعه ی زمان جنگ جهانی را در خانواده ای سنتی ساکن شهر اردبیل به تصویر میکشد. جابر پدر خانواده، مستبد و خودرای به نظر میرسد. او مردی است که طعم موفقیت را چشیده و میخواهد فرزندانش راهی را بروند که او برایشان مقدر کرده است. اما هنگام قضاوت درباره ی سختگیری های جابر باید در نظر داشت که او نمادی از نوعی جهانبینی است که در خانواده های ایرانی ریشه دوانده بوده، خانواده هایی که پدر در آن قادر مطلق و صاحب جان و مال فرزندان خود شمرده میشد. به عبارت دیگر، نمیتوان گفت که جابر در جامعه ای روشنفکر، یک استثنا بوده، بلکه مشخص است که در آن دوره ( و حتی در زمان ما) بسیاری از پدران چنین نقشی را داشته و دارند (کدام پدر موفقی است که نخواهد فرزندانش به راه او بروند و کسب و پیشه او را حفظ کنند؟). اما نادرستی و ناپسندی این طرز فکر در زمان حال بر کسی پوشیده نیست.

اما فرزندان جابر، به اندازه انگشتان دست با هم تفاوت دارند. پسر بزرگ او یوسف، از ابتدا ساده و اندکی کند ذهن، اما مهربان است. او با دیدن چتربازان روسی که شهر را اشغال میکنند، به تقلید از آنها با چتری از پشت بام میپرد، و برای همیشه سلامت جسم و روان خود را از دست میدهد و به موجودی تبدیل میشود که به جز خوردن و پس دادن کاری از او ساخته نبست. با اینحال، خواهر و برادر دوقلوی او، با او کاملا فرق دارند.

آیدین، قهرمان داستان، از همان دوران کودکی همه ی خوبیها را در خود جمع کرده و آنچه همه خوبان دارند او به تنهایی دارد. خوش چهره و خوش قد و بالا، تیزهوش ،مهربان، بازیگوش و روشنفکر است. همیشه کتاب میخواند و در آرزوی آن است که شاعر شود. اما پدرش شاعری را کفر میداند و سعی میکند به زور آیدین را وادار کند که به مغازه خشکبار فروشی خانواده بچسبد و راه او را ادامه دهد. اما آیدین حساس و متفکر، نمیخواهد که راه پدر را ادامه دهد و مانند او شود. در نتیجه از همان دوران کودکی، کشمکشهایی بین او و پدر شکل میگیرد. نهایتا، پدر روش تنبیه را برای رام کردن او برمیگزیند: ابتدا او را از اتاق راحت و گرم و نرمش به انباری تبعید میکند، بعد کتابها و شعرهایش را میسوزاند. آیدین همه را تحمل میکند و چیری نمیگوید، اما وقتی که پدر همه کتابها و شعرهایش را در اتاقش (همان زیر زمین نمور) به آتش میکشد، خانه را رها میکند و از آنجا میرود.

آیدا خواهر دوقلوی آیدین، از همان کودکی قصه ی پر غصه دخترانی را به تصویر میکشد که در خانه می پوسند و محبوس میشوند. او که همانند برادر دو قلوی خود شیطان و سرزنده است، از همان ابتدا توسط پدر سرکوب میشود و آنقدر در کنج آشپزخانه میماند که رماتیسم میگیرد. اما روزی ناگهان شاهزاده ی قصه ها (البته نه با اسب سفید بلکه با ماشین بنز آخرین سیستم!) از راه میرسد و از او خواستگاری میکند. این خواستگار که انوشیروان آبادانی نام دارد، مهندس تحصیلکرده و فرنگ دیده ای است که به دنبال دختری آفتاب و مهتاب ندیده میگردد و تعریف آیدا را از خواهر خود شنیده که زمانی همسایه این خانواده بوده است (در همین جا خواننده به فکر فرو میرود که چرا مرد دنیا دیده ای مثل آبادانی، باید همسری مثل آیدا را بخواهد که فراتر از دیوارهای آشپزخانه منزل پدر را ندیده و همیشه محدود بوده است؟ قرار است همسر او در آینده چه محدودیتهایی داشته باشد و چشم خود را روی چه چیزهایی ببندد؟) بالاخره پس از چهارده ماه رفت و آمد، آیدا مثل هر دختر دیگری در این شرایط، به او متمایل میشود و آیدین، او را تشویق میکند که در مقابل پدر بایستد و با آبادانی ازدواج کند. پدر که این بی حرمتی را نمیبخشد، حتی در مراسم ازدواج آنان هم شرکت نمیکند، و در چهارسال زندگی مشترک آیدا و همسرش، آبادانی هیچ وقت پای خود را در خانه آنها نمیگذارد. ثمره این ازدواج پسری به نام سهراب است، اما آیدا خوشبخت نمیشود و سرنوشتی شوم دارد. او که به گفته مادرش، در ماههای آخر با آبادانی دچار اختلاف شده، در شبی که آبادانی او را از خانه بیرون میکند، نمیتواند مرگ آرزوهایش را تحمل کند و با خفت و خواری به خانه پدری برگردد، پس خود را به آتش میکشد و میمیرد.

آیدین که در این مدت حاضر به بازگشت به خانه نبوده، در زیرزمین منزل کشیشی پناه گرفته است و با نجاری و سختکوشی روزگار را سپری میکند. اینکه او باز هم در زیرزمین مسکن گزیده، شاید اشاره به این نکته دارد که او به دنیایی دیگر، یا دنیای مردگان تعلق دارد و هر چه بکوشد نمیتواند از زیر زمین بیرون بیاید و استعدادهایش را شکوفا کند. شاید هم زندگی او در زیرزمین، نماد این است که جامعه پیوسته او را سرکوب میکند و ناخوشایندترین زوایای خود را به او تحمیل میکند.

آیدین میخواهد خرج تحصیل خود در رشته ی ادبیات دانشگاه تهران را در بیاورد. در همین بین او، که جوانی رشید و خوش سیماست و همه زنان و دختران آرزوی همسری با او را دارند، به دام عشق دختری ارمنی به نام سورملینا گرفتار میشود و با او ازدواج میکند. داستان پر و بال گرفتن این عشق از زبان روح سورملینا، به صورت فلش بک بیان میشود. انگار که زمان متوقف شده یا توالی زمانی آن طور که مرسوم است، از بین رفته است، چون روح سورمه درون ذهن آیدینی زندگی میکند که دیوانه شده و حال و روز خود را نمیفهمد. در اینجا مشخص نیست که چرا سورملینا مرده. آیا او هم مانند آیدا ذله شده و به زندگی اش پایان داده یا اینکه تصادفی منجر به مرگ او شده است؟ نکته نامشخص دیگر این است که آیا آیدین وجود دخترش را که سورملینا به دنیا آورده فراموش کرده است یا اصلا نمیداند که دختری دارد؟

مرگ آیدا باعث فروپاشی روحی آیدینی میشود که به خواهر دوقلوی خود محبت و علاقه خاصی داشت. انگار او نیمه ی زنانه ی وجودش را به خاک میسپارد. عذاب وجدان هم به این امر اضافه میشود چون آیدین او را به این ازدواج تشویق کرده و به طور غیرمستقیم باعث مرگ خواهر خود شده است. تنها نکته مثبت (یا شاید سیاه ترین نکته منفی) این ماجرا آن است که مرگ آیدا باعث میشود که آیدین با پدرش آشتی کند و به خانه بازگردد و سعی کند که به خواست پدر در مغازه خشکبار فروشی مشغول به کار شود و سرنوشت او رقم بخورد. اینجاست که کوچکترین پسر خانواده، اورهان، دست به کار میشود.

اورهان، که نخستین راوی داستان، و ضدقهرمان آن است، از همان ابتدای کودکی، نقطه مقابل آیدین است. او بیرحم و کینه جوست و آرزوی آن را دارد که به جای برادران بزرگش، بزرگتر خانواده شود و اختیار مغازه پدر را در دست بگیرد، و به عبارتی جانشین پدر شود. اگر آیدین سوگلی مادر است، او دست پروده پدر است. وقتی آیدین به خواهر و برادرش محبت میکند، اورهان از آنها بیزار میشود و به آزار و اذیت آنان میپردازد. آیدین از شغل پدری بیزار است و اورهان عاشق بازار و مغازه است و از سنین اندک راه و سم کسب و کار را از پدر می آموزد. آیدین جذاب و خوش قد و بالاست و اورهان با آن بینی شکسته و کج، میبیند که همه زنها فقط برادرش را میبینند، انگار او در حضور برادرش نامرئی میشود. اما ناعادلانه ترین امر از نظر اورهان تصمیم پدر برای واگذاری نیمی از مغازه به آیدین است. آیدینی که از تجارت و خشکبار چیزی نمیداند، حالا به وصیت پدر، به اندازه برادرش در میراث او سهم دارد و از صبح تا عصر در مغازه میماند. این امر، و دیدن خوشبختی آیدین و سورمه، که اورهان به او نظر دارد، زندگی را به کام او تلخ میکند و تصمیم به انتقام میگیرد. او به برادرش مغز چلچله میخوراند و باعث دیوانگی او میشود. آیدین که قبل از خوردن آن غذا هم به دلیل مرگ آیدا و سورمه دچار فروپاشی روانی شده، حالا سلامت جسم و روان خود را کاملا از دست میدهد و تبدیل به سوجی دیوانه ای میشود که اورهان او را به باد کتک میگیرد، روی ایوان خانه زنجیر میکند و جلوی چشم مردم انواع تحقیر و توهین را در حقش روا میدارد. اورهان که یوسف، برادر بزرگش را، در بیابانی به قتل رسانده تا از شرش راحت شود، وقتی که میفهمد آیدین دختر پانزده ساله ای به نام المیرا دارد، چون خودش عقیم است و نمیخواهد که این دختر وارث خانواده شود، تصمیم میگیرد که آیدین را هم بکشد و از دست او راحت شود. اما آیدین چند روزی است که از خانه رفته و کسی از زنده یا مرده بودنش خبر ندارد، در نتیجه اورهان برای به قتل رساندن او، به دنبالش میرود. او در راه در میان برف گیر میکند و ساعتش را از دست میدهد، به این معنا که دیگر فرصتی برای زنده ماندن ندارد. در بیابانی که صدای گرگها به گوش میرسد، همه جا برفی و سفید است، انگار او بر اثر حرص و طمع کور شده و قادر به دیدن چیزی نیست. نهایتا او در رودخانه یخ زده غرق میشود و داستان به پایان میرسد.

شخصیتهای این داستان، همگی پویا و چند وجهی هستند و قضاوت در مورد آنان آسان نیست. آیدین هنرمندی است که مثل دیگران فکر نمیکند و در نتیجه مجبور است بار تحقیر و تبعید از جامعه را به دوش بکشد، و دیوانگی او نمادی است بر این امر که مردم او را درک نمیکنند و فکر میکنند که با دیگران فرق دارد. اورهان با همه ی بدیهایش، به نوع دیگری قربانی جنگ قدرتی است که در جامعه رواج دارد و تلاش موجود ضعیف و کوچکی را نشان می دهد که سعی میکند به چیزی که فراتر از درک و توان اوست، غلبه کند، بی آنکه در نهایت راضی و پیروز شود. او برای زنده ماندن، به دشمنی قوی مانند برادرش نیاز دارد و با تصور کشتن آیدین، در واقع خودکشی میکند. اما جابر و آیدا و بقیه افراد خانواده، همه در کنار هم، جهانبینی خاصی را به تصویر میکشند که در آن جنسیت، جایگاه و میزان تسلیم پذیری، آینده فرد را رقم میزند، که در این مورد، به تباهی خانواده میانجامد. درونمایه اصلی برادرکشی و خودخواهی نیز چون کابوسی سرتاسر داستان را در برمیگیرد.

پرتقال کوکی نوشته آنتونی برجس

آنتونی برجس، کارگردان و نویسنده امریکایی، با این رمان جامعه ی مدرن را به نقد کشیده و حال و هوایی دیستوپیایی پدید آورده که باعث شباهت داستان او با رمانهایی مانند 1984 جرج اورول و دنیای قشنگ نوی آلدوس هاکسلی میشود. هرچند این داستان، که پیرنگ آن از ابتدا با خشونت افراطی آمیخته، نسبت به دو رمان یاد شده وحشتناکتر مینماید. زبان کتاب نیز که نوعی زبان عامیانه خاص است که در بین اوباش و اراذل رواج دارد، درک برخی از جمله ها را برای مخاطب دشوارتر میکند. از سوی دیگر، هرچه پیرنگ داستان جلوتر میرود، خواننده با صحنه های بزهکارانه و غیرطبیعی بیشتری روبه رو میشود، تا جایی که ناخوداگاه از خود میپرسد که شاید برجس هم به نوعی قصد دارد روش لودویکو را روی خواننده اعمال کند و با به تصویر کشیدن صحنه هایی غیرقابل تحمل، به طور غیر مستقیم او را از خشونت بیزار کند!

قهرمان داستان، نوجوان پانزده ساله ای به نام الکس، تمایل عجیبی به بزهکاری و جنایت دارد. او تک فرزند پدر و مادری زحمتکش است و در آپارتمانی مشابه خیلی از آپارتمانهای شهر زندگی میکند. معلوم نیست که این تمایلات منحرفانه چگونه در او ایجاد شده، و شاید نویسنده با انتخاب خانواده ای معمولی به عنوان خانواده او، میخواهد جامعه را به چالش بکشد و به طور ضمنی بگوید که بسیاری از جوانان هم سن و سال او شرایط مشابهی را از سر میگذرانند.

الکس، رهبر یک گروه جهار نفره ی جنایتکار است که شبها از خانه بیرون میروند، دزدی میکنند، مردم بی دفاع و بیگناه را کتک میزنند یا به قتل میرسانند، و همه ی اینها در چشم او نوعی تفریح است، به طوری که درد و زجر دیگران نه تنها تاثیری منفی روی او ندارد، بلکه باعث سرگرمی او هم میشود. در اینجا باز هم از خود میپرسیم که چه نوع جهان بینی و چه نوع جامعه ای نوجوانی را به این راه میکشد و او را به جنایتکاری سنگدل و بیرحم تبدیل میکند.

یک شب الکس به عادت معمول، با رفقایش به پیرمردی حمله میکنند، کتابهایش را پاره کرده و او را کتک میزنند. سپس با گروه جنایتکار دیگری مثل خودشان درگیر میشوند، بعد برای داشتن شاهد به باری میروند و با خرید مقداری خوراکی، تعدادی پیرزن را گول میزند تا به نفع آنها شهادت دهند. سپس به مغازه ای دستبرد میزنند و صاحبان آن را هم راهی بیمارستان میکنند. در آخر ماشینی میدزدند، با آن به خانه ای در حومه شهر میروند، نویسنده صاحبخانه را کتک میزنند و به همسرش تجاوز می کنند ( واقعا یک نوجوان پانزده ساله و دار و دسته اش تا چه حد انرژی دارند و در عرض چند ساعت چقدر میتوانند خرابی بیافرینند!!!).

صبح روز بعد الکس به جای رفتن به مدرسه، به خوشگذرانی با دو دختر نوجوان و سپس اذیت و آزار آنان می پردازد (گویی این میل او سیری ناپذیر است!) و شب، به عادت معمول، با اعضای دار و دسته ی خود برای ایجاد دردسرهای تازه مواجه میشود. اما چنان که راه و رسم نوجوانان است، آنان هم میخواهند خود رهبری را به دست بگیرند، و چون الکس به راحتی کناره گیری نمیکند، او را به بهانه دزدی به ویلای پیرزنی تنها میبرند. پیرزن با الکس درگیر و به دست او کشته میشود، و دار و دسته الکس او را زخمی کرده و همانجا رهایش میکنند تا پلیس دستگیرش کند. پلیسها که مدتهاست به دنبال بهانه ای برای دستگیری او هستند، حسابی او را کتک میزنند و همان خشونتی را بر او اعمال میکنند که او به قربانیانش نشان داده است. پیرزن مصدوم هم همان شب می میرد و الکس به جرم قتل او به چهارده سال زندان محکوم میشود.

زندان، طبق معمول، پر از جنایتکاران و مجرمان ریز و درشتی است که به هیچ وجه قصد اصلاح شدن ندارند و در اجتماع محدود ولی بیش از حد شلوغ زندان، آنان که قویترند ضعیفترها را قربانی میکنند. در نتیجه الکس کم سن و سال، در معرض آزار و اذیت فراوان قرار دارد، اما او که خود استاد این رشته است، با زندگی خود کنار میآید و دو سال در زندان میماند. اما شبی او و هم بندانش با زندانی جدیدی که قصد تجاوز به او را دارد درگیر میشوند و در نهایت آن زندانی کشته میشود و همه جرم قتل او را هم به گردن الکس می اندازند. در اینجاست که مدیر زندان و وزیر کشور تصمیم میگیرند روش لودویکو را به مدت دو هفته روی الکس پیاده کرده و بعد او را آزاد کنند. چشم انداز آزادی زودرس و تشکیل دار و دسته ای جدید و بازگشتن به روال سابق زندگی، الکس را وا میدارد که با خرسندی این روش را بپذیرد، غافل از آنکه چه چیزی در انتظار اوست. در این روش، به او داروهایی تزریق میکنند که موجب بیماری و درد شدید بدنش میشود، و در آنحال او را به صندلی میبنند، پلکهایش را با گیره باز نگه میدارند و وادارش میکنند که صحنه های قتل و جنایت و خشونت را از نمای نزدیک تماشا کند. این روش روانشناسانه، او ر ا شرطی میکند و حتی پس از اولین جلسه، تماشای چنین صحنه هایی، باعث بروز درد و شکنجه تحمل ناپذیری در او میشود، اما کاری از دستش برنمیاید و نمیتواند روند درمان!! را متوقف کند. به این ترتیب پس از دو هفته تصور مواجهه با خشونت به حدی او را مرعوب میکند که به شکل آدمی کوکی، یا انسانی خوار و زبون درمیاید که حتی در وقت لزوم هم قادر به دفاع از خود نیست. بعد این موجود حقیر و ناتوان را در جامعه رها میکنند، در حالی که خانواده اش اتاق او را اجاره داده اند و او را نمی پذیرند، و افرادی که او آزارشان داده، حالا در پی انتقامجویی هستند و قصد جان او را دارند. طعنه آمیزتر از همه اینکه یکی از زیردستان سابقش به نام دیم همراه با رییس دار و دسته مخالف، به استخدام نیروی پلیس درآمده و حالا در لوای قانون و به اتکای آن، الکس بی دفاع را شکنجه میکنند و او را تا حد مرگ کتک میزنند (گویا قانون هم دست کمی از دار و دسته خلافکاران ندارد و مساله در اینجا، فقط قدرت است و قانون بقای داروین که هر که قوی تر است زنده میماند! فرضیه حمایت قانون از ضعفا و ناتوانان هم که کاملا رد میشود!) باز هم به شکل طعنه آمیز و آیرونیکال، الکس به خانه نویسنده ای پناه میبرد که او را کتک زده و همسرش را آزار داده است. همسر در نتیجه این ماجرا از دست رفته، و نویسنده که الکس را نمیشناسد، به جای کمک به او، سعی میکند که در راه مقاصد سیاسی خود و تضعیف دولت از او بهره جویی کرده و او را قربانی نظریه های خودخواهانه دولت معرفی کند. اما وقتی که او از روی صدا و حرفهای الکس او را میشناسد، به کمک دوستانش او را به آپارتمانی میبرند و همان موسیقی را که الکس موقع تماشای فیلمهای لودویکو میشنیده، برایش پخش میکنند تا دیوانه تر شود. الکس که دیگر قادر به تحمل نیست، خود را از پنجره به بیرون پرتاپ میکند، اما نمی میرد و در بیمارستان، به دستور وزیر کشور او را به وضعیت قبلی، یعنی یک مجرم روانی درمیآورند و به او شغل ساده ای با حقوق کافی باج میدهند تا وجهه ی حکومت حفظ شود. به عبارت دیگر، مجرم وحشتناکی را در جامعه رها میکنند بی آنکه در پی اصلاح او باشند. در پایان داستان، الکس به عنوان راوی، به جایی میرسد که انگار خودش از روش سابق زندگی خسته شده و میخواهد چیزهای تازه ای را تجربه کند، با علم به اینکه میداند فرزندش، و آیندگان نیز مانند او خواهند شد و امیدی به اصلاح آنان نیست. شاید به نظر نویسنده، جامعه مدرن به درد بی درمانی مبتلا شده و آنقدر دچار هرج و مرج است که شخص بدون اعمال زور، نمیتواند فردیت خود را کسب کند، و از آنجا که خشونت سرانجام مورد فروپاشی جامعه میشود، و راهکاری برای اصلاح افراد و ترغیب آنان به زندگی سالم به روشی مناسب وجود ندارد، چنین جامعه ای به بیراهه میرود. به هرحال، خواندن این کتاب سراسر خشونت، اصلا کار ساده و یا لذت بخشی نیست، و دیدگاههای نویسنده هم شاید بیش از حد منفی گرایانه، پوچ گرایانه و مغرضانه باشد، اما به هر حال او توانسته است وحشتی روانشناسانه را به خوبی در کتابش اعمال کند.

باغ مخفی نوشته فرانسیس هاجسون برنت

برنت، نویسنده معروف انگلیسی امریکایی، این رمان را برای نوجوانان نوشته است. زبان داستان، مانند پیرنگ آن، ساده و روان است و خواننده نوجوان به خوبی با آن ارتباط برقرار میکند.

داستان در مورد دختری بداخلاق و از خودراضی به نام خانم مری است که با پدر و مادرش در هند زندگی میکند، بی آنکه از محبت والدینش بهره مند شود. خدمتکاران برای راضی کردن این کودک ناهنجار و بدرفتار همه چیز به او میدهند و برایش هرکاری می کنند، که باعث میشود او موجودی لوس و متوقع بار بیاید. اما بیماری واگیرداری پدر و مادر و همه خدمتکاران مری را از بین میبرد، و او ناچار میشود برای ادامه زندگی به نزد تنها خویشاوند خود، آقای کریون به انگلستان برود. آقای کریون که در ملکی قصر مانند سکونت دارد، فرد عبوس و گوشه گیری است. او همیشه به مسافرت میرود و کمتر در ملک خود میماند. مری بعدا میفهمد که دلیل این امر آن است که او همسری را که عاشقش بوده از دست داده است. اما این قصر پر از رمز و راز است و اینهمه شگفتی روحیه و رفتار مری را زیر و رو میکند. دختری که قبلا با کسی ارتباط برقرار نمیکرد، با باغبان پیر و پرنده سینه سرخی دوست میشود، و در دل باغهای بزرگ ملک آقای کریون، باغی مخفی را پیدا میکند که دورش دیوار کشیده اند و سالهاست که در آن بسته مانده. سینه سرخ کلید در باغ مخفی را به مری میدهد و مری سعی میکند که باغ را احیا کند. دیکون، پسرکی روستایی که زبان طبیعت را میفهمد، در این کار به او کمک میکند. علاوه بر آن، مری با کالین، پسر آقای کریون، که به دلیل بیماری مرموزی همیشه در رختخواب است و دوست ندارد که کسی او را ببیند، و به عبارتی در لوسی و خودسری همتای مری است، دوست میشود. این دوستی حال کالین را بهتر میکند، و او در کنار مری میفهمد که بیماری فیزیکی او فقط زاییده ترسها و تخیلات خود اوست. مری راز باغ مخفی را، که به مادر کالین تعلق داشته، با او در میان میگذارد و کالین با دیدن باغ، جان دوباره میگرد و قوای جسمی خود را به دست میآورد. او که حالا هم دوستانی دارد، هم در راز باغ مخفی سهیم شده و هم باطبیعت آشتی کرده، به جنبه های مثبت وجود خود مجال جولان میدهد و نوجوانی با ابهت و شایسته میشود. در این بین، آقای کریون هم به خانه باز میگردد و با دیدن تندرستی و شکوفایی پسرش، احساس میکند که زندگی به رویش لبخند میزند و همسر از دست رفته خود را در وجود کالین پیدا میکند.

این رمان آکنده از لحظات شاد و آرامش بخش است و اگرچه فضا و محل رویداد آن برای نوجوانان امروزی نا آشنا به نظر میرسد، اما لحن ساده و صمیمانه داستان، فراز و فرودهای رابطه مری و کالین، و نقش پررنگ طبیعت در جلو رفتن وقایع داستان، آن را برای حواننده جذاب و ملموس میکند.

غرور و تعصب اثر جین آستن

این رمان قرن نوزدهمی، حتی در زمان ما هم یکی از محبوب ترین داستانهای عاشقانه به شمار میرود. با وجود آنکه حال و هوا و شرایط فرهنگی و اجتماعی آن دوره با زمان حال بسیار تفاوت دارد و در بسیاری از قسمت های کتاب شاید باورهای خواننده با چالش رو به رو شود، اما شخصیت جذاب و رو به پیشرفت قهرمانان رمان، آن را جذاب و خواندنی میکند.

الیزابت، دختر دوم خانواده بنت و قهرمان داستان، با بقیه خواهران خود، و شاید اکثریت دختران آن دوره، تفاوتی اساسی دارد: او برای تضمین آینده خود، به شکار شوهر نمیرود. با وجود آنکه مادرش آرزو دارد که دست کم یکی از پنج دخترش با مردی متمول و ثروتمند ازدواج کند تا زندگی و آینده همه افراد خانواده دگرگون شود، الیزابت روشن فکری را از پدرش آموخته است. او اهل مطالعه و تعمق است، اما اعتماد به نفس بیش از حد او، باعث میشود که قضاوتهایش در مورد افراد، رنگ تعصب به خود بگیرد.

داستان از جایی آغاز میشود که آقای بینگلی، جوانی ثروتمند و مجرد، ملکی را در نزدیکی ملک خانواده بنت اجاره میکند و همراه با خواهران و دوستش، آقای دارسی، به آنجا نقل مکان میکنند. آنها در مجلس رقصی با خانواده بنت آشنا میشوند، و در کمال مسرت خانم بنت، آقای بینگلی به جین، بزرگترین دختر خانواده، علاقمند میشود. جین برخلاف الیزابت، ساده و زودجوش است، و متوجه نقشه های خواهر بینگلی برای برهم زدن این رابطه نمیشود، چون آنها را دوست خود میداند. بینگلی هم که مثل جین جوانی بی ریا و صمیمی است، دل به او میدهد بی آنکه به تفاوت طبقاتی دو خانواده توجه کند.

اما آقای دارسی ماجرای کاملا متفاوتی است. این مرد جوان برازنده و ثروتمند، به خوبی از امتیازات خود آگاه است و از آنجا که همه دختران موجود -به جز الیزابت!!- آرزوی ازدواج با او را دارند، بیش از حد به خود مغرور است. او در نگاه اول الیزابت را دختری عادی می داند که به اندازه کافی جذاب نیست، و همین باعث نفرت الیزابت از او میشود که نظر او را توهین مستقیمی به خود میداند و از آن به بعد او را جزو افراد بی نزاکت و غیرقابل معاشرت طبقه بندی میکند. اما دارسی مثل اکثریت مردان، به سوی این دختر متفاوت، که او را به هیچ می انگارد، جذب میشود و سعی میکند که با رام کردن او، غرور شکسته خود را ترمیم کند. او حتی تا جایی پیش میرود که ناخواسته!!! از الیزابت خواستگاری میکند، آنهم با جملاتی تحقیرآمیز و دلسرد کننده. اما الیزابت که قبلا در مورد او قضاورت کرده و خود را فراتر از این توهین ها میداند، و مخصوصا چون باور دارد که دارسی مخالف سرسخت ازدوج خواهرش با آقای بینگلی است، با برگرداندن توهین ها به خود او، پیشنهادش را رد میکند.

باقی داستان در این باره است که دارسی چطور تصمیم میگیرد که غرور زخم خورده خود را کنار بگذارد و با افراد برخورد بهتری داشته باشد. الیزابت هم می آموزد که تعصبات خود را کنار بگذارد و به دنبال نقاط مثبت شخصیت انسانها بگردد. در حقیقت این دو نفر که بسیار به هم شباهت دارند و به همین دلیل نمیتوانند وجود یکدیگر را تحمل کنند، می آموزند که بخش دیگر وجود خود را ببینند، برداشتهای غلط خود را کنار بگذارند و دنیا را همانطور که هست ببینند. ذهن دارسی به اندازه ذهن الیزابت آکنده از پیشداوریها و تعصباتی خاص مربوط به ثروت، نظام طبقاتی و سلسله مراتب است، در حالی که الیزابت هم به اندازه دارسی در غرور خود غرق شده و فکر میکند خودش تنها کسی است که توانایی تجزیه و تحلیل درست مسائل را دارد. اما هر دوی آنها ویژگیهای مثبت مشترکی هم دارند، مثل اینکه هر دو برای کمک به کسانی که دوستشان دارند حاضر به فداکاری هستند، و پاره ای از پیشداوریهای اجتماعی را به سخره میگیرند. نهایتا الیزابت که معیار جامعه برای ازدواج با همسری پولدار را به سخره میگرد، به مردی میرسد که هم ثروتمند است و هم دوستش دارد، و دارسی نیز به دختری میرسد که به او احترام میگذارد و کمکش میکند که خطاهای خود را ببیند، آنها را اصلاح کند و زندگی گرمتر و اجتماعی تری داشته باشد.

تس دوربرویل اثر توماس هاردی

توماس هاردی یکی از پیروان مکتب ناتورالیسم است. به باور پیروان این مکتب، زمان، مکان و محل تولد انسان عواملی هستند که به سرنوشت او شکل میدهند و آینده او را تعیین میکنند. هاردی در این کتاب به خوبی نقش عوامل یاد شده را تبیین میکند.

تس، دختری بسیار زیبا و ساده است که از بخت بد در خانواده ی فقیر روستایی به دنیا آمده و پدری بی فکر و بی مسئولیت و مادری به همان اندازه ندار ولی بلندپرواز دارد. آنها که به سختی از پس مخارج خانه خود برمی آیند از گوشه و کنار متوجه میشوند که شاید از خویشاوندان دور خانواده ثروتمند و مشهور دوربرویل باشند که در شهر زندگی میکنند. مادر خانواده، تس را برای برقراری ارتباط و ادعای خویشاوندی به نزد این خانواده می فرستد، اما دختر تنها و بی دفاع را در آن خانه به کلفتی میگیرند و الک، پسر خانواده، به فکر سوء استفاده از این همه زیبایی می افتد. شبی که تس و سایر دختران از مراسمی باز میگردند، الک به بهانه رساندن تس به خانه او را از دیگران جدا کرده و در جنگل به او هتک حرمت میکند (معلوم است که چون تس در خانواده ضعیفی به دنبا آمده، زیبایی و معصومیتش مورد سوء استفاده دولتمندان قرار میگیرد و چنانچه او واقعا از خانواده ثروتمند دوربرویل بود، کسی به خود جرات نمیداد که با او چنین کند.) بالاخره تس که باردار است و امیدی به الک ندارد، مایوس و سرخورده پیش خانواده اش برمیگردد و فرزندش را به دنیا می آورد. اما نوزاد چند هفته بیشتر عمر نمیکند و تس دوباره به کار سخت در مزرعه و نگهداری از سایر فرزندان خانواده مشغول میشود. اما از آنجا که آبرویش بر باد رفته (و در آن زمانه چنین دختری به ناچار باید از جامعه حذف شود)، مجبور میشود برای کار کردن و گذران زندگی به روستای دور دیگری برود. در آنجا کسی چیزی از گذشته او نمی داند، و انجل کلر، که بسیار اهل مطالعه است و دستش به دهانش میرسد، دل به زیبایی تس میبازد و به او پیشنهاد ازدواج میدهد. تس هم که عاشق این جوان شده، پیشنهاد او را میپذیرد، ولی تصمیم میگرد که در شب عروسی، همه ی گذشته اش را برای شوهرش برملا کند. انجل بعد از شنیدن ماجرا، به جای اینکه به همسری که خواسته با او صادق باشد اعتماد کند، احساس میکند که فریب خورده و تس را رها میکند.

تس ناامید و سرگردان، باید به فکر درآمدی برای گذران زندگی باشد. او کار میکند و به انجل کلر نامه مینویسد تا او را بازگرداند، اما موفق نمیشود، چون انجل که بیش از حد فکر میکند، قادر نیست او را ببخشد. در این میان، الک، جوانک هوسباز، بار دیگر تس را پیدا میکند و خواستار او میشود. او تس را میفربد تا راضی شود که با او زندگی کند و از مزایای ثروت او بهرمند شود. تس که از اینهمه بی اعتنایی شوهرش سرخورده شده، و خود را آلوده و نابکار میپندارد، تسلیم میشود و با الک میرود، اما به خوبی میداند که رفاه مادی اندک خود را به بهای آبرویش و طرد شدگی همیشگی از جامعه پذیرفته است. وقتی که کار از کار میگذرد، انجل کلر از کار خود پشیمان میشود و مرحمت کرده! تصمیم میگیرد تس را ببخشد و به دنبال او میرود، و وقتی تس را میابد، دختر بیچاره دچار جنون میشود. او الک را، که در ظاهر عامل همه ی بدبختی هایش بوده، میکشد و پیش شوهرش برمیگردد. اما آنها باز هم روی آسایش را نمیبینند، چون تس دستگیر شده و به اعدام محکوم میشود. در اینجا هاردی زیرکانه سوالی را که در تمام طول رمان در نظر خواننده آورده بود، برجسته تر میکند: اینکه اگر تس در زمان و مکان و خانواده دیگری زندگی به دنیا آمده بود، آیا باز هم این سرنوشت شوم را به دنبال میکشید؟

کیمیاگر اثر پائولو کولیو

کتابهای کولیو، مخصوصا کتاب کیمیاگر، در میان خوانندگان ایرانی طرفداران زیادی دارد. این کتاب پر فروش، در سراسر دنیا، بارها و بارها به چاپ رسیده است. شخصیت اصلی داستان، چوپان جوانی به نام سانتیاگو است، که گویا نویسنده به دلیل علاقه خاصی که به کتاب پیرمرد و دریای ارنست همینگوی داشته، نام قهرمان او را برای شخصیت کتاب خود انتخاب کرده است. سانتیاگو از همان ابتدا با چوپانهای دیگر، و انسانهای عادی فرق دارد: او در برابر خواسته پدر و مادر ایستاده و با وجود تحصیلات کلیسایی، از کشیش شدن سر باز زده تا بتواند سفر کند و دنیا را به چشم خود ببیند. او به دنبال تازه هاست و از هر چه رنگ تکرار دارد میگریزد. اما حرفه چوپانی برای او بیش از حد ساده است. او به آسانی تیمار کردن گله را آموخته و بیشتر وقت خود را صرف اندیشیدن در امور دنیا میکند. تا اینکه شبی در خرابه ای، خوابی میبیند. در خواب کودکی به او میگوید که باید به مصر برود تا بتواند گنجینه ای پنهان را بیابد. در اینجا نویسنده از کهن الگوی کودک راستگو به عنوان سروش غیب استفاده میکند. چوپان جوان که قبلا هم این خواب را دیده، در جستجوی تعبیر آن برمیاید و پیرزنی کولی به او میگوید که برای یافتن گنج باید به مصر برود (چیزی که خودش هم از قبل میدانسته، اما کهن الگوی عجوزه خردمند یا مادر اعظم در اینجا دانسته های او را تایید میکند.) با اینحال سانتیاگو هنوز هم شک دارد، چون به دختر تاجری دلباخته و قصر ازدواج با او را دارد (که اگر این کار را بکند، از خواسته های اصلی خود در زندگی به دور می افتد). همچنین ترک گوسفندانش (یعنی عادات و روش زندگی که به آن خو گرفته) برایش دشوار است. اینبار کهن الگوی پیرمرد خردمند در قالب پادشاه سیلم به کمک او می آید او را برای ادامه سفر ترقیب میکند. چوپان جوان که همیشه در شوق سفر است، اینبار دست به سفری معنوی میزند تا خود را پیدا کند و جایگاه خود را در این جهان بشناسد. او به مصر میرود، اما پولش را میدزند و مجبور میشود چند ماه در مغازه شیشه فروشی کار کند تا سرمایه ای به دست بیاورد و سفرش را ادامه دهد. برای ادامه سفر راهی بیابان میشود. در آنجا با استفاده از روشن بینی و آینده نگری، قبیله ای را نجات میدهد و با نیمه گمشده خود، دختری زیبا از این قبیله، آشنا میشود که او را به ادامه سفر ترقیب میکند (چون او باز هم اشتباه گذشته را تکرار میکند و میخواهد به خاطر دختری مسیری را که برگزیده تغییر دهد). اما نیمه گمشده، چون اوست و به انتظارش میماند. به علاوه، پیرمرد خردمند دوباره در قالب کیمیاگری که اسرار آفرینش را میداند، بر او آشکار میشود و درسهای معنوی زیادی به او میدهد. بالاخره سانیتاگو به اهرام ثلاثه ای که در خواب دیده بود میرسد، اما هر چه زمین را میکند، گنج را نمییابد. ناامید میشود و فکر میکند که این سفر از ابتدا بیهوده بوده. اما راهزنانی سر میرسند که او را بسیار کتک میزنند تا بفهمند چه چیزی را پنهان کرده و وقتی که از خواب خود میگوید، ریس آنها هم از خواب مشابهی میگوید که در آن،گنج در همان خرابه ای پنهان شده که داستان سانتیاگو از آن شروع شد. دزد به او و باورهای احمقانه اش می خندد، اما چوپان جوان میداند که گنج را یافته. پس به کشور خود برمیگردد، گنج را پیدا میکند و سپس به سوی نیمه گمشده خود میرود.

داستان جستجوی برای خودشناسی، گذراندن آزمایشات سخت و طاقت فرسا، به خطر انداخت جان و مال، به چالش کشیدن صبر و تحمل، و در نهایت دستیابی به دستاوردهای عظیم مادی و معنوی، بن مایه هایی است که نویسنده در داستان خود از آن بهره گرفته است. او این ذکاوت را دارد که بداند انسان مدرن، در پی آن است که به راه خویش برود، اشتباه کند،خطر کند و نهایتا پاداشی فراوان بگیرد (که البته در زندگی واقعی همیشه اینطور نیست). به همین دلیل است که خوانندگان با مشاهده اینکه حتی سختی ها و مشقات، برنامه ریزی شده تا فرد را به موفقیت برساند، غرق در لذت میشود.

کوری اثر ژوزه سارا ماگو

سارا ماگو، برنده جایزه نوبل ادبی، با رویکردی نو و خلاقانه آن دسته از دغدغه های بشریت را به تصویر میکشد که فراموش شده اند، یا آنقدر تکراری و روزمره شده اند که دیگر کمتر به آن توجه میشود، و کمتر کسی در پی راه حلی برای پاسخ دادن به آنهاست. رمان کوری داستان مردمان شهری است که ناگهان به کوری سفید دچار میشوند، که با کوری سیاه معمولی تفاوت دارد. هیچ کس دلیل این همه گیری را نمیداند و هیچ کس نمیتواند راه حلی برای آن پیدا کند، به طوری که چشم پزشک یکی از اولین کسانی است که به این همه گیری لاعلاج دچار میشود، که چون کل داستان سرشار از نمادهای غنی است، کوری و ناتوانی او میتواند نشان کاستیهای علم باشد. به عبارتی، وقتی بشریت بصیرت و بینش خود را از دست میدهد، علم قادر به یافتن درمان و راه حلی برای آن نیست.

سارا ماگو، تکنینک روایی خاص خود را دارد و از علایم سجاوندی بسیار کم استفاده میکند. در واقع کلمات و جملات او، بدون فاصله پشت سر هم ردیف میشوند، گویی او دارد با صدای بلند فکر میکند، یا داستانی را به صورت شفاهی برای مخاطبین تعریف میکند. از این راه، او به خوبی نشان میدهد که حد و مرزهای قراردادی، مانند نوشتن که از اولین دستاوردهای فرهنگی بشریت هستند، قابل شکستن میباشند. شاید هم عنوان میکند داستانی که روایت میشود، آنقدر جدید و تکان دهنده است که در قالبهای متداول داستان نمیگنجد و هرج و مرج موجود در داستان حتی در شکل نوشتن نویسنده نیز خودنمایی میکند.

باری، با این کوری عجیب و غریب هم مانند بیماریهای واگیردار دیگر برخورد میشود: مبتلایان را فرنطینه میکنند. اما شرایط این قرنطینه هم عادی نیست: ساختمان قرنطینه شده، قبلا به بیماران روانی تعلق داشته و مدتها متروکه مانده، و حالت دژ نظامی محکمی را دارد که فرار از آن ممکن نیست. علاوه بر آن، به جای آنکه پزشکان و کادر درمان برای کمک به این افراد اعزام شوند، آنها را به حال خود رها میکنند و فقط برایشان غذا میفرستند، یعنی آنها را با این درد بیدرمان به حال خود رها میکنند که یا خوب شوند و یا بمیرند.

اما تعداد نابینایان روز به روز بیشتر میشود، و در بین آنان هم آدمهای بی آزار مشاهده میشوند و هم جنایتکاران. ورود تبهکاران به آسایشگاه، شرایط آنجا را به کلی دگرگون میکند و اندک نشانی از تمدن و فرهنگ هم که مانده به دست آنان نابود میشود. آنان در ازای دریافت غذا، سایرین را وادار میکنند که روی همه ارزشهای انسانی خود چشم ببندند، تا جایی که مردان، زنان خود را پیشکش آنا میکنند. شاید همین رذالت، تلنگری میشود بر وجدان خفته ی انسانهایی که به زندگی اولیه خو کرده اند و دستاوردهای خود را به فراموشی سپرده اند. از آنجا که وجدان بیدار، به بصیرت منجر میشود، بارانی میبارد که همه را غسل تعمید میدهد، سیاهی ها را میشوید و بینایی افراد را به آنان برمیگرداند.

این بیداری و بصیرت، بدون وجود زن دکتر چشم پزشک امکان پذیر نیست. او تنها کسی است که هرگز کور نشد، یعنی خرد و بصیرت خود را از دست نداد، و داوطلبانه خود را به دنیای کوران تبعید کرد تا همراه شوهرش باشد. شخصیت بینهایت بلندنظر او، او را به مادر اعظم اسطوره ای شبیه میکند: او خود فرزندی ندارد، اما مادر ، پشتیبان و پرستار کسانی است که به کمک نیاز دارند. هرگاه که لازم باشد، او بقیه را راهنمایی میکند، از خطاهای فاحش آنان چشم پوشی میکند، در سرنوشت خفت بار زنان سهیم میشود، و نهایتا به جای مردان میجنگد و با کشتن سردسته ی جنایتکاران و به خطر انداختن چان خود، ناممکن را ممکن میکند و نور امید را در دل همه میدمد. شجاعت اوست که موجب میشود پیرمرد یک چشم، که نماد پیرمرد خردمند اسطوره هاست و ساراماگو به طعنه او را از یک چشم نابینا کرده تا نشان دهد که در این داستان، حتی خرد محض هم ناقص است و به تنهایی جرات و جسارت خود را از دست میدهد، جایگاه واقعی خود را به عنوان رهبر پیدا کند و از بقیه بخواهد که به خودشان بیایند و از خود و خانواده شان دفاع کنند.

اینها تنها نمونه هایی از نمادهای تاثیرگذاری بود که شاهکار سارا ماگو را بدیع و شایسته تحسین میکند. دختری که عینک دودی به چشم دارد، پسرک لوچ، مردی که اول کور شد، همسرش و ... نیز هر یک شخصیتهایی نمادین هستند که نویسنده با مهارت آنان را در راستای تبیین پیام داستان به کار میگیرد.

ماهی بالای درخت اثر لیندا مالالی هانت

این رمان که جوایز بسیاری را کسب کرده و از جمله پرفروش ترین رمانهاست، برای نوجوانان نوشته شده است. زبان رمان ساده و امروزی است و از تکیه کلامهای متداول در میان نوجوانان به خوبی برای به تصویر کشیدن حال و هوا و روحیات آنان استفاده میکند. پیرنگ داستان نیز ساده است و شروع، میانه و پایانی دارد، اما موضوعی که در آن مطرح میشود بسیار قابل تامل است. نویسنده بر این باور است که همه ی نوجوانان قالبیت یادگیری و آموزش پذیری دارند و فقط ممکن است برای این کار به روشهای متفاوتی نیاز داشته باشند. با این طرز فکر، هانت شیوه آموزشی رایج را که همه دانش آموزان را در یم گروه طبقه بندی میکند، سیستمهای آموزشی یکسانی را برای همه به کار میگیرد و در نهایت، توقع خروجی یکسانی را دارد، به چالش میکشد. خلاقیت نویسنده در انتخاب نامی نامتعارف برای کتاب هم تجلی پیدا میکند، به گونه ای که حتی دیدن نام کتاب هم فرد را به تفکر دعوت میکند.

الی، قهرمان داستان، دختر نوجوان دوازده ساله ای است که از مدرسه رفتن نفرت دارد، چون هنور خواندن و نوشتن بلد نیست و در مدرسه با رفتار تحقیرآمیز همکلاسی ها و معلمانی روبه رو میشود که او را کند ذهن میدانند. اما ورود آقای دانی یلز، معلم جدید به مدرسه، همه چیز را عوض میکند. این معلم جوان پیشداوریها را نمیپذیرد و برای برخورد با الی و دیگر دانش آموزان، که هر یک مشکلات خاص خود را دارند، روشهای جدید و مبتکرانه طراحی میکند. به کمک او، الی با دختر و پسری که آنها هم با بقیه تفاوت دارند، دوست میشود، و این دوستی به هر سه نفر آنان اعتماد به نفس و جرات میدهد. علاوه بر آن، آقای دانی یلز متوجه میشود که الی نه تنها کودن نیست، بلکه بسیار باهوش و خلاق است و فقط از بیماری نادر دیس لکسیا یا خوانش پریشی رنج میبرد. این معلم توانا، خود آموزش الی را در ساعات بعد از کلاس برعهده میگیرد و رفتارش به گونه ای است که از هر معلم خلاق و با وجدانی انتظار میرود: او الی را به آموختن علاقمند میکند.

خواندن این رمان برای همه نوجوانانی که مدرسه را جالب توجه نمیدانند، آموزگارانی که فکر میکنند دانش آموزانی عبوس و بی انگیزه دارند، و والدینی که از بی تفاوتی فرزندشان به درس و مدرسه به جان آمده اند، مفید و آرامش بخش است.