تصویر دوریان گری نوشته والتر اسکات
تصویر دوریان گری، رمانی کلاسیک با موضوعی تامل برانگیز است که پیرنگ آن شروع، میانه و پایانی مرتب دارد. اسکات در این رمان، آرزوی بشر برای داشتن جوانی و زیبایی جاوید را به چالش میکشد و آن را در برابر تعالی روح قرار میدهد. کاملا مشخص است که اسکات، برتری را از آن تعالی روح میداند.
داستان از جایی شروع میشود که نقاشی توانا و معروف به نام باسیل هلوارد در آتلیه خود، مراحل تکمیلی پرتره ای از مرد جوانی را به اتمام میرساند که چهره ی بینهایت زیبا و تاثیر گذاری دارد. این جوان، که دوریان گری نام دارد، هنوز بیست ساله نشده و علاوه بر زیبایی فیزیکی، روحی ساده و بی تجربه دارد. او مانند سایر جوانان، سرشار از آرزوهای دور و دراز است، اما هنوز به خودشناسی نرسیده و مسیر زندگی خود را انتخاب نکرده است. آن روز وقتی او برای تکمیل شدن نقاشی به خانه هلوارد میرود، در آنجا با دوست دیگر او، که لرد هنری وتون نام دارد آشنا میشود. این برخورد ناگهانی هلوارد نقاش را بسیار نگران میکند، و او بارها در همان جلسه از لرد هنری میخواهد که دوریان گری را از راه به در نکند و روی او تاثیر منفی نگذارد، اما مرد جوان توجه لرد هنری را به خود جلب کرده و او تصمیم میگیرد که دوریان را به خود نزدیک کند. او و دوریان در باغ هلوارد با هم صحبت میکنند، و دوریان خام و بی تجربه، به سرعت مجذوب لرد هنری باتجربه و فلسفه خاص او در زندگی میشود. لرد هنری به او میگوید که چون او از زیبایی خاصی برخوردار است، باید زندگی زیبا و خاصی هم داشته باشد، به این معنی که به دنبال همه لذتهای زندگی برود و تا وقتی که جوان و برازنده است، همه چیز را تجربه کند، چون او همیشه جوان نمی ماند و پیران نمیتوانند از زیباییهای زندگی برخوردار شوند. این فلسفه هدونیستی و دم غنیمتی دوریان را به شدت تکان میدهد و او را به فکر وا میدارد. به عبارتی، صحنه ی فریب خوردن آدم در باغ عدن به نوعی تکرار میشود، و لرد هنری از اینجا تا انتهای داستان نقش شیطان وسوسه گر را ایفا میکند.
چند دقیقه بعد، باسیل هلوارد شاهکار خود را، که تصویری تمام قد از دوریان است، به پایان میرساند و آن را به مخاطبان خود نشان میدهد. لرد هنری که دستی در هنر دارد، بلافاصله تشخیص میدهد که این تصویر، شاهکار است و خریدار آن میشود. او قبلا به هلوارد پیشنهاد داده که این پرتره را در بهترین موزه ها و گالریهای پاریس به نمایش بگذارد، اما نقاش هنرمند این پیشنهاد را رد کرده، و برای لرد هنری توضیح میدهد که او عشق خود به دوریان را در این نقاشی به تصویر کشیده و میترسد که بازدیدکنندگان پرده از راز او بردارند. او میگوید که این شاهکار را نمیفروشد و آن را به صاحب اصلی اش، یعنی دوریان گری، تقدیم میکند. اما دوریان با دیدن زیبایی خود در این پرتره، مانند نارسیس که در آب نگاه کرد و عاشق تصویر خود شد، عاشق زیبایی خود میشود، و به عبارت دیگر در این لحظه به خودشناسی میرسد و متوجه میشود که تا چه اندازه زیبا و تاثیرگذار است. از سوی دیگر، ترس پیر شدن و از دست دادن این موهبت بر او چیره میشود و همانجا از ته دل آرزو میکند که ای کاش خودش همیشه به همین شکل باقی بماند و تصویرش به جای او پیر و متحول شود. آرزویی که برآورده میشود و سرتا سر زندگی او را تحت تاثیر قرار میدهد.
لرد هنری، که تصمیم دارد این مرد جوان را مرید خود کند، درباره اصل و نسب او تحقیق میکند، و متوجه میشود که مادر دوریان، دختری زیبا و اشرافزاده از خانواده ای متمول و سرشناس بوده که همه خواستگاران هم طبقه خود را رد میکند و با جوانی از عوام ازدواج میکند. این ازذواج موجب خشم خانواده دختر و طرد شدن او، و احتمالا مرگ مشکوک داماد جوان پس از گذشت چند ماه میشود. مادر دوریان هم پس از تولد او از دنیا میرود، و پدربزرگ مغرور و سرسخت او، برایش سرپرستانی تعیین میکند تا نوه او را بزرگ کنند. با این وجود پس از مرگ پیرمرد، همه اموال سرشار خانواده به دوریان میرسد، که در زمان آغاز داستان، هنوز به سن قانونی نرسیده تا بتواند از آنها بهره مند شود. این اطلاعات لرد هنری را خرسند میکند و بیش ار پیش مصمم میشود که این مرد جوان آتیه دار را زیر بال و پر خود بگیرد.
در این بین، دوریان عاشق هنرپیشه ای به نام سیبل وین میشود. سیبل دختری زیبا و بی تجربه از خانواده ای فقیر است که به اجبار مادرش برای گذران زندگی در تئاتری نه چندان معروف مشغول به کار است. او و دوریان به هم دل میبازند، و به صورت غیر رسمی نامزد میشوند. لرد هنری پس از شنیدن حرف های دوریان در مورد این ماجرا، همه چیز را به سخره میگیرد و به صورت غیر مستقیم او را سرزنش میکند. باسیل هلوارد هم مانند لرد هنری این دختر بی نام و نشان را همسر مناسبی برای دوستش نمیداند، اما برای عشق و احساسات این دو جوان ارزش قائل میشود و میپذیرد که با لرد هنری برای دیدن بازی دخترک به تئاتر ناآشنا و نامعتبر برود.
سیبل که نمیتواند جز دوریان به چیزی فکر کند و آینده خود را تامین شده میبیند، نقش خود را بسیار بد ایفا میکند و بعد از اجرای نمایش، به او میگوید که تصمیم دارد هنرپیشگی را رها کند و فقط همسر دوریان باشد (تصمیمی از روی خامی و بی احتیاطی). دوریان که عاشق دختران نمایشنامه هاست و سیبل را به صورت مجموعه ای از آنها میبیند، و در آن شب با پوزخند و تمسخر لرد هنری از انتخابش مواجه میشود، از تصمیم خود پشیمان شده و سیبل را رها میکند، و دیگر او را در حد خود نمیداند.
سیبل که هفده سال بیشتر ندارد و بسیار بی تجربه و ساده است، نمیتواند جدایی را تحمل کند و حتی یک روز هم صبر نمیکند شاید که دوریان تصمیمش را عوض کند، و همان شب خودش را میکشد.
آن شب وقتی دوریان به خانه برمیگردد، تغییری در چهره پرتره خود مشاهده میکند و آثار بیرحمی را در آن میبیند، و متوجه میشود که آرزویش برآورده شده و قرار است که تصویرش بار زندگی و عقوبت خطاهای او را به دوش بکشد. او بسیار مضطرب میشود و تصمیم میگیرد که فردا پیش سیبل وین برگردد، بی خبر از آنکه مرغ از قفس پریده و او نمیتواند اشتباه خود را جبران کند.
روز بعد لرد هنری خبر مرگ سیبل را به دوریان میدهد و از او میخواهد که خودش را از این ماجرا کنار بکشد وگرنه سر و کارش با پلیس خواهد بود. ترس دوریان را فرا میگیرد و به سخنان فرشته نجات خود، یعنی باسیل هلوارد، که از او میخواهد با خانواده دختر جوان همدردی کند و خود و آنها را تسلی دهد، توجهی نمیکند.
از این پس به مدت هجده سال، دوریان گری که جسمش دچار هیچ تغییری نمیشود، در کنار لرد هنری و به راهنمایی کتابی که لرد هنری به او داده، همه لذتهای ممنوع زندگی را تجربه میکند. زنان و دختران اشراف زاده به اندازه همتایان روستایی خود آرزوی بودن با او را دارند و به خاطر او داغ ننگ و رسوایی و طرد شدن از طبقه اجتماعی را به جان میخرند، و پسران و جوانان اشراف زاده، آرزوی دوستی و مصاحبت با او و شریک شدن در ماجراجوییهای او را در سر میپرورانند، و دوریان زندگی همه آنها را تباه میکند. همه همنشینان او فاسد میشوند و خلافکاری های متنوع را تجربه میکنند. اما اغلب کسانی که چهره زیبا و پسرانه او را میبینند، باور ندارند که صاحب این چهره توان انجام کارهای زشت و ناپسند را داشته باشد. تنها کسی که از او فاسدتر است، همان لرد هنری است که نقش استاد و مراد او را ایفا میکند.
دوریان در طول این سالها پیوسته از باسیل هلوارد اجتناب میکند و به او اجازه دیدن اثر هنری اش را نمیدهد، چون هلوارد بی شک متوجه تغییرات مخوف تابلو میشود. از سوی دیگر، دوریان که همه چیز دارد به جز آرامش روان و خیال راحت، همه نقصیرها را به گردن مرد نقاش و تابلویی که او خلق کرده می اندازد تا از خود رفع مسئولیت کند. اما هلوارد که شایعات زیادی در مورد فساد اخلاقی و تباهی دوریان شنیده، بی خبر به دیدن او میرود، در خیابان او را میبیند و راه را بر او میبندد. دوریان که چاره ای به جز مواجهه با او نمیبیند، و از سوی دیگر تحمل راز تابلو به تنهایی برای او طاقت فرساست، نقاشی را به باسیل نشان میدهد، و چون او از رازش باخبر شده و همچنین او را مسبب بدبختی خود میداند، با ضربه ای او را قربانی کرده و به قتل میرساند. اگر خواننده تا اینجا با داستان تمثیلی حضرت آدم، گول خوردن او توسط شیطان، و هبوط او از بهشت روبه رو بود، در اینجا با اوج داستان، و گناه نابخشودنی خشم و قتل رو به رو میشود. با مرگ هلوارد، در حقیقت وجدان دوریان و بخش خوب وجود او میمیرد و برای همیشه نابود میشود. به هر حال، دوریان یکی از آشنایان قدیمی خود را که شیمیدان است، با تهدید و زور وامیدارد که جسد هلوارد را از بین ببرد.
این رویداد نقطه اوج داستان را تشکیل میدهد و پس از آن، داستان به سراشیبی می افتد. دوریان در مکانی پست و دور افتاده، به طور اتفاقی برادر سیبل وین را میبیند که سالها در جستجوی مردی است که باعث مرگ خواهرش شده و میخواهد که از او انتقام بگیرد. دوریان موفق به فرار میشود و چند روز بعد برادر سیبل به طور اتفاقی در جریان شکار خرگوش کشته میشود. دوریان که دیگر دلیلی برای ترسیدن و آشفتگی ندارد، تصمیم میگیرد تغییر رویه بدهد و نوع زندگی خود را عوض کند. اما ترک عادت موجب مرض است، آنهم در حالی که لرد هنری شیطان صفت با سفسطه های فلسفی خود دوریان را باز هم اسیر دست وسوسه میکند و او را به سوی فروپاشی روحی کامل سوق میدهد. در نهایت، دوریان، که باز هم تصویر خود را منشا همه ی بدیها میداند، تصمیم میگیرد که به دست خود آن را نابود کند، و با چاقو به پرتره حمله میکند، اما بعد خدمتکارانش او را در حالی می یابند که چاقو سینه ی خودش را شکافته، و تبدیل به پیرمردی زشت و وحشتناک شده است، در حالی که پرتره اش، مانند روز اول زیبا و دست نخورده، برجا مانده است.
با اینکه داستان پیرنگی کلاسیک و خطی دارد، اسکات در این رمان، یکی از دغدغه های اصلی بشر در همه دورانها، یعنی زندگی و زیبایی جاوید را به تصویر کشیده است. اما او نشان میدهد که زیبایی ظاهری بیش از حد، وقتی که با افراط و تفریط، و با گناه اولیه انسان، یعنی غرور، همراه شود، چه فجایعی به بار می آورد. غرور، گناه مورد علاقه شیطان تصور میشود و وقتی که با خودخواهی، خودپرستی و نارسیسیم ترکیب شود، فرد را دچار سرنوشتی نامعلوم میکند. تصویر دوریان گری در حقیقت سرنوشت جوان خامی است که خود را نمیشناسد و به آسانی فریب دیگران را میخورد. او طوری زندگی میکند که دیگران - و در این مورد خاص لرد هنری- از او انتظار دارد. شاید حتی سایر افراد جامعه هم انتظار داشته باشند که جوانی که هم از زیبایی بهرمند است و هم از ثروت، چاره ای جز زندگی رو به تباهی و نابود کردن خود و اطرافیانش ندارد. البته اگر خواننده امروزی این داستان را بخواند و آن را با سبک زندگی خیلی از افراد معاصر مقایسه کند، شاید فکر کند که اسکات بیش از حد بر قهرمان داستان خود سخت گرفته و حتی دوریان را یکی از پیشگامان زندگی مدرن بداند، اما در اینجا سخن از ارزشهای کهنی مطرح میشود که هنوز هم برای خیلی ها اهمیت دارند. دوریان از ذوق هنری خاصی بهرمند است و موسیقی و سایر هنرهای زیبا را میشناسد، اما از ذوق و استعداد خود در راه درست استفاده نمیکند، (شاید او هم میتوانست به نوازنده ای چیره دست یا هنرپیشه ای مثال زدنی، یا حتی نویسنده ای توانا تبدیل شود). در نتیجه در اثر افراط و تفریط به تعادل روانی دست پیدا نمیکند، و ناچار دست به خودکشی میزند.