کشتن مرغ مقلد اثر هارپر لی
این رمان تحسین برانگیز، که به بیش از چهل زبان ترجمه شده، جایزه پولیتزر را برای نویسنده به ارمغان آورد. روایت سنتی داستان، که شروع، میانه و پایانی دارد، از تکنیکهای روایی مدرن و پیچیده استفاده نمیکند، و همین امر باعث میشود که خوانندگان از هر قشری بتوانند به خوبی با داستان ارتباط برقرار کنند. از سوی دیگر، نویسنده با زیرکی کودکی را به عنوان راوی انتخاب میکند تا همان طور که پیرنگ داستان در ذهن او شکل میگیرد، خواننده ای که با فرهنگ، آداب و رسوم و پیشداوریهای محل رویداد داستان آشنایی ندارد، قدم به قدم شرایط محیطی را درک کرده و با اصل موضوع آشنا شود.
جین لوییز فینچ، یا همان اسکات، دختر آتیکوس فینچ، وکیل دادگستری، تازه به سن مدرسه رفتن میرسد و در حال طی کردن مراحل مختلف بلوغ فکری و ذهنی است. او که در سالهای اول زندگی مادرش را از دست داده، از همان ابتدا با تبعیضات و پیشداوریهایی روبه رو بوده است. مثل اینکه او را با نام پسرانه اسکات صدا میزنند، به دعوا، کتک کاری و بازیهای پسرانه و لباسهای پسرانه علاقه دارد، و برادرش جیم، از او میخواهد که مثل دخترها رفتار نکند.
اما پیشداروی دوم، که کل داستان را تحت تاثیر قرار میدهد، نظر افراد جامعه درباره ی مردی است به نام آرتور ردلی (بو ردلی) که در همسایگی خانواده فینچ زندگی میکند و تمایلی به خروج از خانه و معاشرت با مردم ندارد. بقیه شهروندان او را مجرم جنایتکاری میدانند که در خانه زندانی شده و با تمام وجود از خانه آنها دوری میکنند. اما اسکات و جیم، و بعدها دوستشان دیل، که در شهری کوچک و بدون سرگرمی زندگی میکنند، در بازیهای خود خانه ردلی را به خانه اشباح تشبیه کرده و همسایه ناشناس خود را دیوی میپندارند که در آن اسیر شده (جالب توجه ترین افسانه برای کودکان!) آنها سعی میکنند برای اثبات شجاعت خود، با این مرد عجیب ارتباط برقرار کنند و او را ببینند، اما اتفاقاتی که می افتد چشم جیم، و کم کم چشم اسکات را باز میکند و نظر او را تغییر میدهد. بو ردلی بی آنکه تمایلی به دیده شدن داشته باشد، همسایه های کوچک خود را زیر نظر میگیرد، هدایایی برای آنها در شکاف درخت پنهان میکند و در مواردی مخفیانه به آنها کمک میکند. به عبارت دیگر، کودک درون او که هنوز زنده و پویاست، در بازیهای این بچه ها شریک میشود و سادگی و معصومیت آنها او را جذب میکند.
در همین احوال، آتیکوس فینچ، پدر خانواده و وکیل معروف و خوشنام دادگستری، وکالت سیاهپوست جوانی را برعهده میگیرد که متهم شده به دختر سفیدپوستی به نام میلا تجاوز کرده است. در اینجاست که درونمایه اصلی داستان، و چالش آن برای جامعه و آتیکوس، خود را نشان میدهد: بی عدالتی و نژادپرستی سفیدپوستانی که همه سیاهپوستان را پست و مجرم میدانند. آتیکوس شخصیتی وارسته دارد و یک انسان واقعی است. او که پدر شایسته و رفیقی مهربان برای فرزندان خود است، میکوشد که حقیقت و راستی را به آنها نشان دهد، و به آنها بیاموزد که زندگی آمیخته به تعصب و پیشداوری، انسایت فرد را به چالش میکشد. او برای دفاع از جوان بیگناه سیاهپوست، همه چیز خود، از جمله شهرت، محبوبیت، امنیت فرزندان و حتی جان خود را به خطر میاندازد و در دادگاه ثابت میکند که تام رابینسون بیگناه است. اما برای جماعت نژادپرست، این امر اهمیت چندانی ندارد و حرف تام رابینسون در برابر حرف میلا و پدرش، که از پست ترین طبقات جامعه اما سفیدپوست هستند، بی ارزش است. آنان او را متهم میکنند تا به همه سیاهان یادآور شوند که جایگاهی پست تر از سفیدپوستان دارند. اما آتیکوس از همان ابتدا با این طرز فکر مخالف بوده است. او تا جایی پیش رفته که نگهداری از فرزندان یتیمش را به زن سیاهپوستی به نام کالپورنیا سپرده و او را یکی از اعضای مهم و تاثیرگذار خانواده خود میداند و در همه حال از او حمایت و پشتیبانی میکند. افراد معدود و انگشت شمار دیگری مانند قاضی، کلانتر و یکی دو همسایه هم طرز فکر مشترکی با آتیکوس دارند. اما همین تعداد معدود باید کل جامعه را به چالش بکشند و آنقدر مقاومت کنند که نظر گروه مخالف را تغییر بدهند. در واقع آتیکوس با نشان دادن درست و غلط باورها به دختر و پسر خود، سعی در تربیت نسل آینده دارد و هنوز به آینده امیدوار است.
باری، رابرت یوال پدر میلا، که در فکر انتقام از کسانی است که دروغگویی او را برملا کرده اند، شبی که اسکات و جیم از جشنی در مدرسه برمیگردند، در تاریکی با چاقو به آنها حمله میکند. جیم در صدد دفاع از خواهر کوچکتر خود برمیاد، اما او که نوجوان لاغر سیزده ساله ای بیش نیست، به شدت صدمه میبیند و بیهوش میشود. وقتی که رابرت قصد جان اسکات را میکند، ناگهان ناشناسی به کمک آنها میشتابد و مرد پلید در این میان کشته میشود. ناشناس، که کسی جز بو ردلی نیست، جیم بیهوش و آسیب دیده را در آغوش میگیرد و به خانه میرساند. در خانه آتیکوس کلانتر را خبر میکند و آن وقت متوجه میشوند که چه اتفاقی افتاده است. آنها به اتفاق تصمیم میگیرند که بو ردلی را از این حادثه دور نگه دارند و نامی از او نبرند، چون نمیخواهند خلوت این مرد گوشه گیر و منزوی را به هم بزنند و او را به اتهام قتل مردی به چالش بکشند که خود قاتل بیرحمی بوده، در حالی که بو ردلی ترسناک، کاری به جز دفاع از دو کودک بیگماه انجام نداده است. آزار دادن او مثل کشتن مرغ مقلد، یعنی پرنده ی آزادی که نماد معصومیت و بیگناهی است، گناه دارد و اشتباه است.
اسکات که در پایان داستان به بلوغ فکری قابل ملاحظه ای دست پیدا کرده، بو را به خانه میرساند و در خانه، و به عبارتی در دنیای کودکی و بازیهای کودکانه، به روی او بسته میشود. او حالا رفتارهای خانمانه و طرز نگاه جامعه به افراد را آموخته و با دشوارترین و تاثیرگذارترین لحظات زندگی خود روبه رو شده است. او آموخته که باید حقیقت وجود خود را بپذیرد بی آنکه مجبور باشد در برابر همه ی افکار غلط تسلیم شود.